تبليغاتX
درسهای برای موفقیت درزندگی
حمید
تا که بــودیـــم نبــودیـــم کســـی

کشت ما را غم بی همنـفســــی

تا که مــردیم همگــــی یار شـدند

تا که خفــتیم همـــه بیــدار شدند

قدر آن شـــیشه بدانید که هست

نه در آن موقع که افتا دو شکست

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط حمید   | 

حكايتي از زبان  حضرت مسيح (ع) نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است. مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان مي كرد. حكايت اين است:

 

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت. بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند. پيشكار رفت و همه ي كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند. كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند. روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند. گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد. شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد. بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : (( اين بي انصافي است. چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه ار كرده اند. بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند. آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند))

 

مرد ثروتمند خنديد و گفت : (( به ديگران كاري نداشته باشيد. آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟ ))

 

كارگران يكصدا گفتند : (( نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است. با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم )).

 

مرد دارا گفت : (( من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم. من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نمي شود. من از استغناي خويش مي بخشم. شما نگران اين موضوع نباشيد. شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد. من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم. من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم))

 

مسيح گفت : (( بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند. بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند. بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود. اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند))

 

شما نمي دانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد. او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما. از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد. بايد هم اينگونه باشد. بهشت ، ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظرها برپا داشته اند. زيرا اينان آنقدر بخيل و حسودند كه نمي توانند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 8:56 بعد از ظهر  توسط حمید   | 

بهترين ها مثبت انديشند

 

يكي از صفات موفق هاي حقيقي اين است كه هميشه معتقدند امور زندگيتان مي تواند بهتر از اين باشد و همين باور، آنها را به سوي بهترين سرنوشتشان، هدايت كرده و هل مي دهد. اگر معتقديد كه مكه اي وجود دارد و يا اين كه خود را سزاوار و شايسته آن جايگاه ندانيد، نمي توانيد به اوج برسيد.

 

بهترين ها رويايي در سر دارند

 

آنها مي توانند افق پي رويشان را ببينند چشمشان روي حال و اينجا قفل نشده. درخشش آينده و رويداد هايي كه معتقدند سرنوشتشان است، آنها را جذب خود مي كند. سخت كوشي امروز، پشتوانه معجزه فرداي زندگيشان است. بهترين ها، همان كاري را انجام مي دهند كه شروع كردن از نتيجه و پايان در ذهن است.

 

بهترين ها در تمام طول زندگي عادت رشد شخصي خود را حفظ مي كنند

 

آنها هيچ وقت نمي خواهند در آن سطحي كه هستند باقي بمانند. پيشرفت شغلي، رشد فكري، معنوي، ارتباطي و ... عادت آنهاست و خود را متعهد به آن مي دانند. رشد شخصي، اتفاقي نيست. شما آن را انتخاب مي كنيد. من پيشنهاد مي كنم: اتوموبيلتان را به يك دانشگاه سيار تبديل كنيد و همواره در حين رانندگي به سي دي و يا نواري در زمينه رشد شخصي يا شغلي گوش كنيد. همچنين، بيشتر مطالعه كنيد هميشه اين گفته را به ياد داشته باشيد كه «رهبران اهل مطالعه اند» و اين يكي از دلايل موفقيت بهترين هاست.

 

بهترين ها مي دانند كه رقابت آنها را به جلو هل ميدهد

 

شبيه دونده اي پيشتاز، بهترين ها هم مي دانند كه در يك مسابقه شركت دارند و در واقع عاشق اين شرايط هستند، چون رقابت، آنها را از تنبلي محافظت مي كند. در عوض، اين شرايط آنها را با سرعت بيشتري  جلو هل داده و موجب دستاوردهاي بيشتري مي شود.

 

بهترين ها رهبري را نشانه مي روند

 

آنها مي خواهند پيشرو بوده و تفاوتي ايجاد كنند. تمايل دارند كه براي رساندن ديگران به جايگاهي برتر، به مهارت هاي ضروري مجهز باشند.

 

بهترين ها بهانه نمي آورند

 

آنها شكست هايشان را مي پذيرند و حركتي تازه را آغاز مي كنند. اين شجاعت را دارند كه برگردند و كار مورد نظر را به درستي انجام دهند. معتقدند كه اعمالشان از كلمات سخن مي گويد، به خاطر همين، سر افراز در ميدان مسابقه باقي مانده و اشتباهشان را تصحيح مي كنند.

 

 

بهترين ها به راحتي فراموش نمي شوند

 

يكي از مشخصات باور آنها اين است كه زندگي و موفقيت ها را فقط براي خود نمي خواهند، گرچه از پاداش عالي بودنشان، شخصا بهره مند مي شوند.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط حمید   | 

  آيا تا به حال دقت کرده ايد که بعضي افراد بدون توجه به مسائل و مشکلات , چقدر در سر زندگي و شاد بودن توانا هستند؟ تحقيقات نشان مي دهد اين حالت ذاتي يا خدادادي نيست بلکه يک مهرت است که اين افراد ان را درخود پرورش داده اند . شما هم اگر بخواهيد مي توانيد اين مهارت را کسب کنيد و زندگي خود را لبريز از شادي ونشاط سازيد.

 اشخاص شاد با زندگي همراهي مي کنند.!!!

 هر کسي تقديري در زندگي دارد و اين به عهده خودش است که با قسمت خود بجنگد يا با آن همکاري کند اما ايا اين حرف به اين معني است که با قسما خود بجنگند يا با آن همکاري کند. اما ايا اين حرف به اين معني است که فرد بايد دراز بکشد و بگذارد زندگي روند خود را طي کند؟ مسلما نه! در عوض مي تواند روشي در پيش گيرد که به بهترين وجه ممکن با مسايل مواجه شود و حداکثر تلاش خود را در اين زمينه نشان دهد در ان صورت متوجه راه هاي جديدي مي شود و با کشف آن ها انرژي تازه اي کسب مي کند . زندگي مي خواهد شخص , تقدير و سر نوشت خود را بفهمد آيا ترجيح نمي دهيد به جاي جنگ با زندگي کنار بياييد؟

 اشخاص شاد فقط مثبت نمي انديشند بلکه مثبت عمل مي کنند.

 مثبت انديشي مسلما جاي خودش را دارد. براي شاد بودن بايد افکار خود را عوض کنيد. اما منتظر از راه رسيدن احساسات نباشيد. اشخاص داراي قدرت کنترل مستقيم بر چگونه عمل کردن و چگونه انديشيدن خود هستند. اگر مي خواهيد شخص شادتري باشيد , شادمانه تر عمل کنيد . اگر مي خواهيد شخص مهربان تر و با عاطفه ترعمل کنيد. اگر مي خواهيد منش دوستاه تري داشته باشيد دوستانه تر عمل کنيد. احساسات پس از عمل کردن از راه مي رسند.

 اشخاص شاد آن چه را که احتياج دارند طلب مي کنند.

 همان طور که نعمت ها معمولا از آسمان به زمين نمي افتند, از شکايت کردن نيز چيزي عايد اشخاص نمي شود. اگر به ظرب المثل هر چه بکاريد همان را درو مي کنيد اعتقاد داريد پس به جاي شکايت کردن به دنبال خواسته هاي خود برويد. اين اتخاب شماست. مي توانيد به همين رويه ادامه بدهيد, ديگران را متهم کنيد و همچنان چيزي عايدتان نشود يا مي توانيد خيلي راحت آن چه را که خواهيد طلب کنيد.

 اشخاص شاد مشتاق تغيير هستند.

 ثابت ماندن و تغيير نکردن مخالف همه قوانين طبيعت است . اگر تلاش کنيد که ثابت اتفاق بيفتيد, در اين صورت هميشه ناراحت خواهيد بود . اگر اجازه بدهيد ترس از تغيير کردن شما را متوقف سازد , با محروم شدن از خواسته هاي خود موافق هستيد . شما مي توانيد بر اين باور باشيد که تغيير باعث آزار اشخاص مي شود و در مقابل آن مقاومت به خرج دهيد. يا درعوض مي توانيد تغييرات را با آغوش باز پذيرا باشيد و معتقد باشيد که وجود آن ها به شما کمک خواهد کرد. همه اين ها بستگي به اين موضوع دارد که تصميم بگيريد کدام عقيده را باور کنيد.

 اشخاص شاد به خود اجازه شکست خوردن نمي دهند.

 شکست به اين معني نست که هيچ گاه به هدف خود نرسيد و يا دليلي بر دست کشيدن از هدف نيست به هدف دست نيافتن تنها يک معني دارد: شما به تمرين و تجربه بيشتري احتياج داريد و مشتاق اشتباه کردن باشيد و تسليم نشويد. اجازه ندهيد يک شکست شما را به گونه اي تحت تاثير قرار بدهد که همه تلاش هاي خود را از بين ببريد و درست مثل يک دونه لذت به خط پايان رسيدن را حس کنيد.

 اشخاص شاد در زمان حال زندگي مي کند.

 اگر نسبت به لحظه حال آگاه هستيد و در کنار آن منتظر آينده نيز هستيد قادر خواهيد بود تا از فرصت ها سود ببريد. اگر با خودخوري غم گذشته را مي خوريد چشمانتان به روي امکانات و فرصت هاي حال بسته خواهد بود درعين حال نافع اينده را نيز از دست خواهيد داد . زندگي شاد محصول زندگي کردن در لحظه حال است که اگر از آن خوب استفاده بشود تکيه گاه و ضريب اطميناني براي داشتن آينده اي خوب و فوق العاده است. اشخاص فقط با آن چه که امروز انجام مي دهند مي توانند آينده خود را تحت تاثير قرار دهند.

 اشخاص شاد براي اينده برنامه ريزي مي کنند.

 انسان هاي شاد مي دانند بايد تسلط داشتن بر زندگي را تمرين کنند و بر زندگي خود کنترل داشته باشند تا دربرابر احساساتي مانند قرباني بودن يا بي دفاع بودن مقاوم باشند. برنامه ريزي در جهت درست انجام دادن کارها امري ضروري است نه اين که وقت خود را بر هر چيزي که توجه فرد را به خود جلب مي کند, صرف کند.

 

براي آن چه که برايتان مهم است برنامه ريزي کنيد و تصميم بگيريد تا وقت پول  انرژی و منابع محدود خود را براي آن صرف کنيد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط حمید   | 

دعا

لوئیز ردن زنی بود با لباسهای کهنه و مندرس و نگاهی مغموم. وارد خواربار فروشی محله شد و با فروتنی از صاحب مغازه خواست تا کمی خواربار به او بدهد. به نرمی گفت که شوهرش بیمار است و نمی تواند کار کند و شش بچه شان بی غذا مانده اند.

 

جان لانگ هاوس، صاحب مغازه با بی اعتنائی نیم نگاهی اندااخت و محلش نگذاشت و با حالت بدی سعی کرد او را بیرون کند.

زن نیازمند درحالی که اصرار میکرد گفت:

 

آقا ... شما را به خدا قسم میدهم به محض اینکه بتوانم پولتن را می آورم.

 

جان گفت که نسیه نمی دهد.

مشتری دیگری که کنار پیشخوان ایستاده بود و گفت و گوی آن دو را می شنید به مغازه دار گفت: ببین این خانم چه میخواهد ... خرید این خانم با من.

 

خوارو بار فروش گفت : لازم نیست ... خودم می دهم ... لیست خریدت کو؟

لوئیز گفت : اینجاست ...

جان گفت : لیست ات را بگذار روی ترازو ... به اندازه وزنش هرچه خواستی ببر...!

 

لوئیز با خجالت یک لحظه مکث کرد از کیفش تکه کاغذی درآورد و چیزی رویش نوشت و آن را روی کفه ترازو گذاشت ...

همه با تعجب دیدند که کفه ترازو پائین رفت ...

خواربار فروش باورش نمی شد ...

مشتری از سر رضایت خندید ...

 

مغازه دار با ناباوری شروع به گذاشتن جنس در کفه دیگر ترازو کرد ... کفه ترازو برابر نشد ... آن قدر چیز گذاشت تا بالاخره کفه ها برابر شدند ...

در این وقت خواربار فروش با تعجب و دلخوری تکه کاغذ را برداشت ببیند روی آن چه نوشته است ...

 

کاغذ لیست خرید نبود ... دعای زن بود که نوشته بود :

 

" ای خدای عزیزم ... تو از نیاز من باخبری ... خودت آن را برآورده کن "

 

 

فقط اوست كه مي‌داند  وزن دعاي پاك و خالص چقدر است .

دعا بهترين هديه رايگاني است كه مي‌توان به هر کسی داد و پاداش بسيار برد .

 

« بر گرفته از كتاب لبخند خدا »

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:33 قبل از ظهر  توسط حمید   | 

گفتند:شکست یعنی تو یک آدم در هم شکسته ای.

کفت:نه.شکست یعنی من هنوز موفق نشده ام.

گفتند:شکست یعنی تو هیچ کاری نکرده ای.

گفت:نه.شکست یعنی من هنوز چیزی یاد نگرفته ام.

گفتند:شکست یعنی تو یک آدم احمق بوده ای.

گفت:نه.شکست یعنی من به اندازه کافی جرات و جسارت داشته ام.

گفتند:شکست یعنی تو دیگر به آن نمیرسی.

گفت:نه. شکست یعنی من باید راهی دیگر به سوی هدفم انتخاب کنم.

گفتند:شکست یعنی تو حقیر و نادان هستی.

گفت:نه.شکست یعنی من هنوز کامل نیستم.

گفت:شکست یعنی تو زندگیت را تلف کرده ای.

گفت:نه.شکست یعنی من بهانه ای برای شروع کردن دارم.

گفتند:شکست یعنی تو دیگر باید تسلیم شوی.

گفت:نه.شکست یعنی من باید بیشتر تلاش کنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 0:4 قبل از ظهر  توسط حمید   | 

 

لقمان حكيم به فرزند فرمود:

 

اى جان فــرزند، هزار حكمت آموختم كه ازآن چهار صد انتخاب کردم  واز چهارصد، هشت کلمه برگزیدم که

 

جامع جمع کلمات حکمت است.

 

 

 

فرزندم دو چیز را هیچ وقت فراموش مکن:

 

 

خدا را

 

مرگ را

 

 

دو چیز را همیشه فراموش کن:

 

 

خوبی که به هر کسی   کردی

 

 

بدی که هرکس با تو کرد

 

 

وچهار چیز را نگهدار :

 

 

 

در مجلسی که وارد شدی زبا ن  را

 

 بر سر سفره ای که حاضر شدی شکم را

 

 در خانه ای  که وارد شدی چشم را

 

 

  بر سر نماز که ایستادی دل را

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 9:38 بعد از ظهر  توسط حمید   | 

پرنده بر شانه های انسان نشست . انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی .
پرنده گفت : من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت : راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت : نمی دانی  توی آسمان چقدر جای تو خالی است . انسان دیگر نخندید . انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور – یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است .
درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
 
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : " یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را ائshy;ساس کرد . آنوقت رو به خدا کرد و گریست .
 
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 8:37 بعد از ظهر  توسط حمید   | 

پسربچه با قيافه اي رنجور و هيكلي ضعيف وارد آشپزخانه شد و به مادر گفت: «پس اين شام كي حاضر مي شه؟ من خوابم مياد، دوباره مثل ديشب خوابم مي بره ها.»

مادر گفت: «تو هم برو پيش خواهر و برادرت بخواب، غذا كه حاضر شد از خواب بيدارت مي كنم.»

 پسر بچه رفت و خوابيد. مادر در حالي كه اشك در چشمانش جمع شده بود قابلمه را كه فقط آب داشت از روي اجاق برداشت و آن را داخل ظرفشويي ريخت تا شبي ديگر را گذرانده باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:20 بعد از ظهر  توسط حمید   | 

گاهي اوقات همه چيز بد به نظر مي رسد و نااميدي همه وجودت را مي گيرد و هيچ چيزي تو را شاد نمي كند. اما هرگز چنين نيست هر چقدر زندگي دشوارتر باشد، محرك قوي تري براي ايجاد تغييرات واقعي، اساسي و مثبت وجود دارد.

هيچ چيز به آن بدي كه تصور مي شود نيست. زيرا هنگامي كه شرايط دشوار ميشود، انسان ها ساخته مي شوند، اميد، كه در گذشته محو شده به نظر مي رسيد، شروع به كار مي كند.

هنگامي كه تاريكي غير قابل تحمل مي شود، كسي قدم پيش خواهد نهاد و چراغي را روشن خواهد كرد. و اين نور به ديگران الهام خواهد بخشيد. اميد براي هميشه آن جاست، هر چه بيشتر مورد نياز باشد، قوي تر و موثرتر رشد خواهد كرد.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم مرداد 1386ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط حمید   |